ساده ترین حرف ها .......
خدایا! چنان کن که روزهای عمرم در انجام دادن کاری سپری شود که مرا برای آن آفریدهای. ...دلم كه تنگ ميشود براي چشمهاي تو و هي مرور ميكنم نگاه اول تو را... وقتي هم اطاقي شروع ميكنه به چايي خوردن يا غذا خوردن، براي اينكه خيلي اذيت نشه، پا ميشم ميرم تو راهرو ميايستم. اينطوري احتمال خفگي و آسيب به مري و معدهاش كمتره اينهم براي خودش روشيه ديگه. خب...بهتره با نوشتن يه سري روزانههايي كه انجام ندادنشان بار اضافهاي بعد از اينكه مرد مودب چي بگم؟ اصلا چه جوري بگم........ كه بهم نخندن، عصباني نشن، حوصلشون رو سر نبرم، از همه مهمتر اينكه.... حرفم رو باور كنند.......... نميشه جايي نوشت، نميشه بيانش كرد، نميشه حتي تو سينم نگهشون دارم..... سينم ديگه تحمل نداره..... مگه اينقدر بارش سنگين بود كه اين درد رهام نميكنه؟؟!!! خدايا... اما از اين درد خسته شدم. نميدونم چرا خوب نميشه.هيچ دارويي بهش اثر نميكنه.باهام حرف بزن.لطفا.شايد من ديگه نتونم تحمل كنم.بايد بگذره. لازم نيست حرفي زده بشه يا شنيده شه، انتظاري نيست كه كسي همقدم بشه. هيچي هيچي اصلا نميشه چيزي گفت. سكوت مطلقه ولي تو همه اين لحظهها، كسي هست كه همراهته. آروم و ساكت. پشت سرت مياد. شايد حتي اگر بيفتي، نگيردت. بگذاره كه بيفتي كه طعم زمين خوردن رو بچشي و طعم دوباره بلند شدن. نه سرزنشت ميكنه و نه سركوبت. فقط هست. چون قراره كه باشه. اگر همچين كسي رو خدا بهت داده، شكر كن به خاطر لحظه لحظه بودنش. دور و نزديك. پر شدم.خيلي.خيلي.خيلي.پر شدم از احترام نه از دوست داشتن.ديگه لبريز كردم...و اين خيلي بده.چرا اينقدر بين حرف و اعتقاد و عملمون فاصله است. ديروز دلم يه آغوش ميخواست.يه جاي گرم.خيلي گرم.محكم ولي آروم.كسي نبود.پا شدم هي قدم زدم.هي قدم زدم.كارهام مونده.شب خودم رو لاي پتوهام پيچيدم و هي با خودم حرف زدم كه آروم بشم.دلم شكسته.انگار نميخواد درست بشه.هر چي تيكههاش رو برميدارم و ميذارم سرجاش و محكمش مي كنم،فايده نداره.جز يه آدم بيمصرف مزاحم پرتوقع بيدقت متوهم مشكلدار كه چيز ديگهاي تعريفم نميكنه.فقط همينه كه دائم داره تكرار ميشه.از آدمهاي مختلف در موقعيتهاي مختلف.كسي هم غير از اين رو بهم نگفت.پس لابد همينم ديگه.هر كاري كنم و هر چي شرايط خوب رو كه ميتونم و در حد توانمه كه همه راضي باشند، فراهم كنم،بازم همين رو ميشنوم.يه آدم متوهم. ... يه ليوان چاي سبز مخصوص و ويژه براي خودم درست كنم. شايد گرمم كنه و آروم بشم. وقتي مجبوري تو يه مملكت بيقانون و وحشي زندگي كني كه براي گرفتن حق كه هيچ، براي زندگي روزمرهات با يه سري آدمي سروكار داشته باشي كه بويي از انسانيت و شرافت نبردند، از يه مشت..... ببخشيد..... هر قدر هم سعي كني مثل آنها نباشي، بازم نميشه. خواهي نخواهي تغيير ميكني بدون اينكه خودت خبر داشته باشي و مثل آنها ميشي. خيلي داغ اينجا دو روزه بارون مياد گاهي خيلي زياد مثل الان يه ابر سياه خيلي باحال اومده نشسته اين تكه از آسمون مثل چي داره ميباره مشغول صحبت با آسمونند پر از سر و صدا فكر كنم خوشحالند من دوست دارم خوشحال باشند بعدش به خاطر خوشحاليشون يه عالمه دونه هاي بارون از بين انگشتهاشون ميريزه پايين همه جا خيس و تميزه و سرد. منم دلم يه چايي داغ ميخاد خيلي داغ دونه هاي اشكم كه هي مي چكند روي لپهام گرمند گرميشون رو دوست دارم اين يعني هنوز زنده ام خيلي خوبه كه داغند يه چايي داغ براي خودم درست مي كنم اينطوري ديگه تنها نيستم. اينم خيلي خوبه. دنیا هم که محبت کنی، بی ریا باشی، مهربان باشی، همیشه ..... نمیدونم چه تعریفی براش بگذارم..... مزاحم،نامهربان،مقصر..... نمیدونم، فقط میدونم بهتره نباشم. وقتی نیستم هم، باز متهم میشم که چرا نیستم. کلا چرا اونطور که می خواهند نیستم. وقتی هم همونطوری که می خواهید هستم... برخلاف میلم، باز هم مقصرم و متهم. در بهترین شرایط هم باز میگردی و یه چیزی پیدا میکنی که سرد باشی و من از این سرما میلرزم... زیاد... خیلی زیاد... دیگه چی کار کنم؟ کی میشه که نترسم و بتونم خودم... نقش خودم رو زندگی کنم؟ به قیمت چی آخه این باید اتفاق بیفته؟؟؟ از يه جايي از مسيرم فهميدم كه نبايد اينطور باشه و اگر هست نبايد حرفي دربارهاش زده بشه. چرا بدم مياد از اينهمه دروغ اين آدمها؟ چرا نمي توانم اينهمه محبت بيحد و بيحساب!!!!!!! را بپذيرم؟ چرا باور نميكنم هر دستي را؟ باور نميكنم هر قلب و سينه اي را....... همين كه دهان باز ميكنيد و زبانتان را ميچرخانيد بوي تعفن و يا نه... گاهي بوي خوش دروغتان را حس ميكنم. و در آخر همه جملهها، چند جمله تهمتي ميماند كه متهمم ميكند. چرا بين اينهمه رنگ فقط بيرنگي را دوست دارم؟ و ميخواهم؟ چرا بين اينهمه آدم، فقط به تو ميرسم؟ نگو من زيادي ساده و زودباورم ماشالا سادگيها هم اين روزها تعاريف متفاتي داره. باز هم به من چه. ظاهرا براي در امان ماندن از خيلي مصايب دائما بايد اين سه كلمه رو تكرار كنم. ولي خب از بيانصافيةا آدم دلش ميگيره. خوب شد كه صميميـر نشدم.هميشه حد بايد باشه.فرشته راست ميگفت.
. وقتي حدش همينه و بيشتر از اين نميشه ازش انتظار داشت، وقتي هيچ قانون و حس مسوليتي نيست كه به من كمك كنه، پس بهتره خودم به خودم كمك كن
. وقتي ميرم بيرون تيرش به سنگ ميخوره ديگه
. اينطوري هم من اذيت نميشم هم خداييش سلامتي خودش به خطر نميفته. مگه چقدر طول ميكشه. نهايتش همه روز رو كه جمع بزني يك ساعت. به جاش در فاصله هاي زماني مشخص كه اون شروع به اين كار ميكنه منم از روي صندلي بلند ميشم و كمي راه ميروم كه خيلي خوبه و از پشت ميز نشيني دائم در ميام
. درسته كه در زمانهاي خاص مثل الان كه شديدا به تمركز نياز دارم و دارم مطلبي رو مرتب ميكنم يه ذره باعث پريدن فكرم ميشه، اما در كل نتيجه مثبت و خوبي داره.![]()
![]()
![]()
بود و انجامشون، باربرداري
حساب ميشه خودم رو سرگرم كنم.
(عمرا، فقط براي اينكه اسمي نبرده باشم) پس از گذشته سه سال و اندي در ميان تعدادي گزارش و پروژه دست و پا زد و ديگه از آخرين وقتهاي تلفشده و اضافه هم گذشت و ديگه بايد گزارشهاي نهايي تحويل ميشد، از بر و بچ گروه كمك خواسته شد كه طفلكيها تمام تلاششان را كردند و در شروع سال با ضربالعجل نهايي مرد مودب مواجه شديم. ابته بگم كه من كلا از همه اين جريانات به دور بودم و در آسمانها براي خودم سير ميكردم
. انگار نه انگار كه من يكي از افراد گروه هستم. خلاصه كه در شروع سال طي جلسهاي يه بخشي از كار يه نفر ديگه رو به من سپردند كه مثلا كمك كنم زودتر انجام بشه. حالا از يه طرف مقالهام و كارهاي آن، از يه طرف اين كار، از طرفي هم كار اون يكي گروه. خدا رو شكر امروز كار اين ور تمام شد، اما من كه نميگم
. صبر ميكنم تا قبل از رفتنم. قرار بود تا آخر ارديبهشت من كارم رو تحويل بدهم كه آماده است. اما دقيقا قبل از رفتنم كه دو هفته ديگه است تحويل ميدم كه دست عنايت و توجه بيش از اندازهشان روي سر كوچك من قرار نگيرد و باز يه خروار كار بيات سرم نريزند
. از كار كردن بدم نمياد ولي كار بياتي كه طرف خودش نميدونه دقيقا هدفش چيه و چه كار بايد بكند و بدتر اينكه كل زمانش سپري شده و حالا كه به من ميرسد، من بايد هر چه سريعتر تحويل بدهم، خداييش خيلي بده.
اين روزها يه مسيرهايي رو ميروم كه همين چند ماه قبل بنا به دلايلي طي ميكردمشون.اما با يه استرس و دلشوره زياد.بيشتر غمم از نتيجهاي كه نميدونستم چيه،نبود.براي اين بود كه كسي متوجه نشه.رازهاي من پنهان بمونه و موند.اين روزها كه دوباره همان مسيرها رو ميرم خيلي خوشحالم كه رازهام، راز موندند
| Design By : Night Melody |





