تبليغاتX
ساده ترین حرف ها .......


ساده ترین حرف ها .......

خدایا! چنان کن که روزهای عمرم در انجام دادن کاری سپری شود که مرا برای آن آفریده‏ای.

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط |

...دلم كه تنگ مي‌شود براي چشم‌هاي تو     و هي مرور مي‌كنم نگاه اول تو را...     

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط |

هي...

وقتي هم اطاقي شروع ميكنه به چايي خوردن يا غذا خوردن، براي اينكه خيلي اذيت نشه، پا ميشم ميرم تو راهرو مي‌ايستم. اينطوري احتمال خفگي و آسيب به مري و معده‌اش كمتره. وقتي حدش همينه و بيشتر از اين نميشه ازش انتظار داشت، وقتي هيچ قانون و حس مسوليتي نيست كه به من كمك كنه، پس بهتره خودم به خودم كمك كن. وقتي ميرم بيرون تيرش به سنگ مي‌خوره ديگه. اينطوري هم من اذيت نميشم هم خداييش سلامتي خودش به خطر نميفته. مگه چقدر طول ميكشه. نهايتش همه روز رو كه جمع بزني يك ساعت. به جاش در فاصله هاي زماني مشخص كه اون شروع به اين كار ميكنه منم از روي صندلي بلند ميشم و كمي راه ميروم كه خيلي خوبه و از پشت ميز نشيني دائم در ميام. درسته كه در زمان‌هاي خاص مثل الان كه شديدا به تمركز نياز دارم و دارم مطلبي رو مرتب مي‌كنم يه ذره باعث پريدن فكرم ميشه، اما در كل نتيجه مثبت و خوبي داره.

اينهم براي خودش روشيه ديگه.

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط | |

در حال ترك نسكافه‌‍‌ام. چقدر سخته. از يكشنبه تا حالا نخوردم. يعني الان ميشه يه كوچيك درست كنم؟!
نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط | |

پارسال وقتي چندتا اطاق خالي شده بود و ديگه امكانش بود كه هم اطاقي جابه جا بشه و خودشم تمايل داشت، وقتي موضوع رو مطرح كردم، در سطوح مختلف مديريتي، همه با يه نيشخند نگام كردن و گفتند نميشه. امروز فهميدم كه به راحتي ميشه.خيلي خيلي راحت. همون اطاقها افرادش جابه جا شدند و تمام. باز هم من موندم و اين ... عيب نداره. روزهايي كه هست آروم و بي‌صدا از درونم گريه مي‌كنم، روزهايي كه نيست راحت و باصدا. فرقش در اينه. فهميدم كه عمدي هست كه من اينجا بمونم. بازم عيب نداره. امروز... يعني چند وقته كه ديگه علاقه‌اي به مرتب و تميز و منظم بودن ندارم. امروز يه عالمه دستمال و پوست پرتقال و گل خشك ريختم رو ميزم. كي حال داره دولا بشه و اينها رو بندازه زير ميز تو سطل. بذار همينجا باشه و بوي تعفنشم اينجا رو بگيره. چه اهميت داره وقتي استاد راهنماش يا كساي ديگه ميان اينجا، اين چيزها رو ببينن. هفته ديگه هم كه نبودم همين قشنگ همه چي كپك بزنه. خيلي خوب ميشه. بوي كپك، چه حالي ميده. باحاله. اينطوري همه فكر ميكنند من رواني شدم. جالب ميشه. شايدم واقعا شدم خودم خبر ندارم. اما وقتي هيچي مهم نيست،واقعا... نميدونم. هر طرف ميچرخي يه چزي هست كه خيلي بده. هر چي سعي ميكني ازش بگريزي يا باهاش تصادمي نداشته باشي نميشه. آخرش چي. همه به جون هم افتادند. نميدونم. انگار نميكشم كه جامعه ام رو تحمل كنم. جامعه اي كه نمونه كوچكش محل كارمه. انگار دارن قورتم ميدن. اين همه فساد، اين همه دروغ، اين همه بدي....... خدايا...
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط | |

...
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط | |

نميدونم چرا اينقدر دلم دوباره هواي گنبد طلا رو كرده.دلم ميخاد برم پيشش بشينم و نگاهش كنم.هيچي نگم.مثل هميشه.دلم خيلي گرفته.از همه.از همه.هر جا يه جور.وقتي پات رو از خونه بيرون ميذاري و ميايي وارد اجتماعت ميشه از هر طرف داره ميباره.هر چي سعي ميكني بهت نخوره،نميشه.فرشته‌ام ميگفت اينها تجربه است.اما وقتي دقيق نگاه مي‌كني متوجه ميشي چرا مردممان ديگه آرامش ندارند،چرا همه خسته و كلافه‌اند.چرا همه دارن از هم فرار ميكنند.يعني چرا اينقدر سر هم رو كلاه مي‌ذاريم؟به چه قيمتي آخه.نميكشم.خداييش نميكشم.تنم زخم شده.جاي زخمهام درد ميكنه.دلم ميخاد برم پيش آقا رضا.شايد اون بهم بگه.اما اونم من رو دعوت نميكنه.نميكنه.نميكنه.انگار تو اين دنيا زياديم.يه دقيقه رو دنيا نميتونه تاب بياره،باعث سختي عزيزم ميشه.چند ساله و من فقط خودم رو سرزنش كردم تو همه اين مدت كه چرا حرف زدم كه اون اينقدر اذيت بشه.چند جمله رو هم نميتونه تاب بياره.همه چي بهم ميريزه.نميتونم.واقعا زياديم.جام هيچ جا نيست.خيلي بي‌انصافيه.خيلي.تو هم دعوت نميكني.پس من كجا برم؟دلم رو كجا ببرم آخه؟چيكار كنم دلم اينقدر كوچيكه.
نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط | |

...
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط | |

تا حالا شده به اون ته ته ته تحملت برسی که دیگه نتونی تحمل کنی نتونی حرفی رو تو دلت نگه داری نتونی نفس بکشی از بار زیاد روی دلت و دیگه بخواهی بغضت رو روی یه سینه آشنای عزیز بشکنی که مسخره ات نکنه آزارش ندی و آزارت نده و آرومت کنه و حتی عزیزت ازت نپرسه تو چته و تو دیگه نمیدونی چیکار کنی و فقط اینقدر که انگشتهات رو تو کف دستت فشار میدی رد ناخنهات یه اثر آبی کف دستت بذارند و یه دردی که نمیدونی باید باهاش چیکار کنی تو همه تنت بپیچه و از این همه بیدادی که هر جا رو نگاه میکنی هست ندونی چیکار کنی و با سردرگمیهات نتونی دیگه کنار بیایی؟
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط | |

نميدونم چرا اينقدر دلشوره دارم.ظاهرا همه چي خوبه.همه چي تحت كنترله.اما من دارم از دلشوره ديگه سكته مي‌كنم.دلم مي‌خواد ميتونستم با يه نفر حرف بزنم،راجع به نميدونمم چي.ولي دلم مي خواد حرف بزنم،بگم دلشوره دارم،بگم كه براي چند هفته آينده چه برنامه‌هايي هست و من چه كارهايي كردم،بگم كه همه چي مرتبه،ولي...... بازم نمي‌دونم براي چي اين دلشوره توي جونم افتاده كه اصلا نميدونم براي چيه.براي همين هم نميتونم كمش كنم.نكنه براي كسي اتفاقي افتاده و من ناخوداگاه دارم اينطوري حسش مي‌كنم؟خدايا،دور و نزديك،غريب و آشنام رو به تو ميسپرم.
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط | |

 

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط | |

خب...بهتره با نوشتن يه سري روزانه‌هايي كه انجام ندادنشان بار اضافه‌ايشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے بود و انجامشون، باربرداري  حساب ميشه خودم رو سرگرم كنم.

بعد از اينكه مرد مودب Smiley (عمرا، فقط براي اينكه اسمي نبرده باشم) پس از گذشته سه سال و اندي در ميان تعدادي گزارش و پروژه دست و پا زد و ديگه از آخرين وقتهاي تلف‌شده و اضافه هم گذشت و ديگه بايد گزارش‌هاي نهايي تحويل مي‌شد، از بر و بچ گروه كمك خواسته شد كه طفلكي‌ها تمام تلاششان را كردند و در شروع سال با ضرب‌العجل نهايي مرد مودب مواجه شديم. ابته بگم كه من كلا از همه اين جريانات به دور بودم و در آسمان‌ها براي خودم سير مي‌كردمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے . انگار نه انگار كه من يكي از افراد گروه هستم. خلاصه كه در شروع سال طي جلسه‌اي يه بخشي از كار يه نفر ديگه رو به من سپردند كه مثلا كمك كنم زودتر انجام بشه. حالا از يه طرف مقاله‌ام و كارهاي آن، از يه طرف اين كار، از طرفي هم كار اون يكي گروه. خدا رو شكر امروز كار اين ور تمام شد، اما من كه نمي‌گم. صبر مي‌كنم تا قبل از رفتنم. قرار بود تا آخر ارديبهشت من كارم رو تحويل بدهم كه آماده است. اما دقيقا قبل از رفتنم كه دو هفته ديگه است تحويل مي‌دم كه دست عنايت و توجه بيش از اندازه‌شان روي سر كوچك من قرار نگيرد و باز يه خروار كار بيات سرم نريزند. از كار كردن بدم نمياد ولي كار بياتي كه طرف خودش نميدونه دقيقا هدفش چيه و چه كار بايد بكند و بدتر اينكه كل زمانش سپري شده و حالا كه به من مي‌رسد، من بايد هر چه سريعتر تحويل بدهم، خداييش خيلي بده.

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط | |

از مويز خوشم مياد. گشتم تو كشوم. هنوز دارمشون. يه مشت ريختم روي كاغذهام. آروم و دونه دونه مي‌خورمشون. بهشون فكر ميكنم كه چه راه طولاني رو طي كردن تا به من برسند. پس با لذت مي خورمشون كه خوشحال باشن از اينكه وقتي خورده شدند باعث آرامش بودند. خوشحال باشند از اينكه مفيد بودند. از مويز بودنشون خوشحال باشند.

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط | |

آخه به كي بگم؟

چي بگم؟ اصلا چه جوري بگم........

كه بهم نخندن، عصباني نشن، حوصلشون رو سر نبرم، از همه مهمتر اينكه.... حرفم رو باور كنند..........

نميشه جايي نوشت، نميشه بيانش كرد، نميشه حتي تو سينم نگهشون دارم..... سينم ديگه تحمل نداره..... مگه اينقدر بارش سنگين بود كه اين درد رهام نميكنه؟؟!!!

خدايا...

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط | |

خدايا... خيلي زوده،نه؟

اما از اين درد خسته شدم. نميدونم چرا خوب نميشه.هيچ دارويي بهش اثر نميكنه.باهام حرف بزن.لطفا.شايد من ديگه نتونم تحمل كنم.بايد بگذره.

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط | |

يه روزهايي هست، سرد... خيلي سرد و باروني

لازم نيست حرفي زده بشه يا شنيده شه، انتظاري نيست كه كسي هم‌قدم بشه. هيچي هيچي

اصلا نميشه چيزي گفت. سكوت مطلقه

ولي تو همه اين لحظه‌ها، كسي هست كه همراهته. آروم و ساكت. پشت سرت مياد. شايد حتي اگر بيفتي، نگيردت. بگذاره كه بيفتي كه طعم زمين خوردن رو بچشي و طعم دوباره بلند شدن.

نه سرزنشت ميكنه و نه سركوبت. فقط هست. چون قراره كه باشه.

اگر همچين كسي رو خدا بهت داده، شكر كن به خاطر لحظه لحظه بودنش. دور و نزديك.

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط | |

از دیشب، دوباره شروع کردم. شمردن یه لیست از خودم. از آنچه که به واسطه من شکل میگیرد. کارهایم، صفاتم، ویژگیهایم. خوب و ناخوب. هر آنچه هست. الان فرقی نمیکنه به خاطر کسی باشه یا نه. کسی از آنها خوشحال بشه یا نه. کسی ببینه یا نه. معمولا اینقدر رعایت دیگران رو میکنم که خودم رو یادم میره و معمولا همه عادت کردند که ندیدم بگیرند. "نیت" و "شمردن خودم" دوتا چیزیه که از چهارشنبه، درس خانم آمار یاد گرفتم. جالبه که لازم نیست برای شاد کردن خدا کار خیلی خاصی انجام بدی. همین که حواست به چیزهای خیلی کوچک و به ظاهر ساده باشه، یه دفعه متوجه میشی که کلی کار خوب انجام دادی که هم خودت شاد و آروم میشی و هم خدا رو خوشحال میکنی.
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط | |

به همین راحتی یک ماه گذشت.
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط | |

وقتي در آسانترين مسيرها نمي‌توانيم يكديگر را همراهي كنيم... پس چه انتظار بيهوده‌اي است كه در مسيرهاي سخت همراه ديگديگر باشيم.
اين روزها يه مسيرهايي رو مي‌روم كه همين چند ماه قبل بنا به دلايلي طي مي‌كردمشون.اما با يه استرس و دلشوره زياد.بيشتر غمم از نتيجه‌اي كه نمي‌دونستم چيه،نبود.براي اين بود كه كسي متوجه نشه.رازهاي من پنهان بمونه و موند.اين روزها كه دوباره همان مسيرها رو مي‌رم خيلي خوشحالم كه رازهام، راز موندند
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط | |

وقتي به خودم فكر ميكنم و خودم رو توي آيينه ميبينم،فكر ميكنم با يه "آل" طرفم.يه كي كه همه ازش فاصله مي‌گيرند.ازش فرار مي‌كنند.حتي وقتي دارم كارهاي خودشون رو انجام مي‌دم.همه‌چي رو مي‌پرسم،مو به مو،سرچ مي‌كنم،مي گردم،همه چي دقيق باشه.بدون يه اشكال كوچك.ولي فايده نداره.اينقدر بي‌دقتم كه بازم يه چيزي رو جا ميندازم.يا نه...جا ننداختم.ولي خودم بايد و موظف بودم كه حواسم رو جمع كنم و يادآوري كنم.وقتي هم حواسم باشه و يادآوري كنم،بازم...نگاه‌ها كه مدتهاست ديگه پيوندش پاره شده.وقتي اون انگشتها مياد سمتم يا نفس گرمشون مي‌خوره تو صورتم كه "......." ديگه نمي‌دونم چيكار كنم.دائم خودم رو مرور مي‌كنم.چي رو جا انداختم.چي رو كم گذاشتم.آخه...من به شما احتياج دارم.به بودنهاتون.نبودن كه...هميشه خيلي راحت و ناگهاني اتفاق ميفته. 

پر شدم.خيلي.خيلي.خيلي.پر شدم از احترام نه از دوست داشتن.ديگه لبريز كردم...و اين خيلي بده.چرا اينقدر بين حرف و اعتقاد و عملمون فاصله است.

ديروز دلم يه آغوش مي‌خواست.يه جاي گرم.خيلي گرم.محكم ولي آروم.كسي نبود.پا شدم هي قدم زدم.هي قدم زدم.كارهام مونده.شب خودم رو لاي پتوهام پيچيدم و هي با خودم حرف زدم كه آروم بشم.دلم شكسته.انگار نمي‌خواد درست بشه.هر چي تيكه‌هاش رو برمي‌دارم و مي‌ذارم سرجاش و محكمش‌ مي كنم،فايده نداره.جز يه آدم بي‌مصرف مزاحم پرتوقع بي‌دقت متوهم مشكل‌‌دار كه چيز ديگه‌اي تعريفم نمي‌كنه.فقط همينه كه دائم داره تكرار ميشه.از آدم‌هاي مختلف در موقعيتهاي مختلف.كسي هم غير از اين رو بهم نگفت.پس لابد همينم ديگه.هر كاري كنم و هر چي شرايط خوب رو كه مي‌تونم و در حد توانمه كه همه راضي باشند، فراهم كنم،بازم همين رو مي‌شنوم.يه آدم متوهم.

نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط | |

چند روزه به خودم دلداري مي دم.زياد.حداقل سعيم رو مي‌كنم.آروم دستهام رو مي‌گيرم و انگشتهام رو نگه مي‌دارم. شايد قلبم آروم بشه.يعني نميدونم قلبمه يا نه.نميدونم چيه.اما آروم نيستم.اصلا.سعي مي كنم نشنوم،نبينم،فكر نكنم،حرف نزنم.ولي مگه چقدر ميشه.حس كه مي‌كنم.ديگه از پس درد دستم برنميام.مسكن مي‌خورم.فايده نداره.بيشتر عصبيم مي‌كنه.

... يه ليوان چاي سبز مخصوص و ويژه براي خودم درست كنم. شايد گرمم كنه و آروم بشم.

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط | |

كي ميگه آدم تغيير نميكنه؟

وقتي مجبوري تو يه مملكت بي‌قانون و وحشي زندگي كني كه براي گرفتن حق كه هيچ، براي زندگي روزمره‌ات با يه سري آدمي سروكار داشته باشي كه بويي از انسانيت و شرافت نبردند، از يه مشت..... ببخشيد..... هر قدر هم سعي كني مثل آنها نباشي، بازم نميشه. خواهي نخواهي تغيير ميكني بدون اينكه خودت خبر داشته باشي و مثل آنها ميشي.

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط | |

دلم يه چايي داغ ميخاد

خيلي داغ

اينجا دو روزه بارون مياد

گاهي خيلي زياد

مثل الان

يه ابر سياه خيلي باحال اومده نشسته اين تكه از آسمون

مثل چي داره ميباره

مشغول صحبت با آسمونند

پر از سر و صدا

فكر كنم خوشحالند

من دوست دارم خوشحال باشند

بعدش

به خاطر خوشحاليشون

يه عالمه دونه هاي بارون از بين انگشتهاشون ميريزه پايين

همه جا خيس و تميزه

و سرد.

منم  دلم يه چايي داغ ميخاد

خيلي داغ

دونه هاي اشكم كه هي مي چكند روي لپهام

گرمند

گرميشون رو دوست دارم

اين يعني هنوز زنده ام

خيلي خوبه كه داغند

يه چايي داغ براي خودم درست مي كنم

اينطوري ديگه تنها نيستم.

اينم خيلي خوبه.

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط | |

خيلي جالبه... وقتي قراره اتفاقي بيفته، همه جا به يك صورت اتفاق ميفته. فعلا بعد از خروج اولين كلماتم، بيشمار كلمه دريافت مي كنم كه مثلا جواب من است. ولي يا ربطي به موضوع نداره يا در جهت سركوبم مي‌باشد. خيلي قشنگه.
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط | |

من چه پرتوقعم كه دلم مي‌خواد بخندم... با كسايي كه دوستشان دارم...
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط | |

وقتی همه وجودت شناخته شده باشه، زیر و بم اخلاقت دست کسی باشه، وقتی نخواهد که باهات همراه باشه یا همراهش باشی...

دنیا هم که محبت کنی، بی ریا باشی، مهربان باشی، همیشه ..... نمیدونم چه تعریفی براش بگذارم..... مزاحم،نامهربان،مقصر..... نمیدونم، فقط میدونم بهتره نباشم.

وقتی نیستم هم، باز متهم میشم که چرا نیستم. کلا چرا اونطور که می خواهند نیستم. وقتی هم همونطوری که می خواهید هستم... برخلاف میلم، باز هم مقصرم و متهم. در بهترین شرایط هم باز میگردی و یه چیزی پیدا میکنی که سرد باشی و من از این سرما میلرزم... زیاد... خیلی زیاد... دیگه چی کار کنم؟ کی میشه که نترسم و بتونم خودم... نقش خودم رو زندگی کنم؟ به قیمت چی آخه این باید اتفاق بیفته؟؟؟

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط | |

چرا همه بی احترامی ها برای منه؟همش چشم میگم و به دل شما راه میام. از در و دیوار برام از همه کس باید بیاد، ولی اصلا براتون مهم نیست. چرا؟
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط | |

فقط با تو دلخوشم.

از يه جايي از مسيرم فهميدم كه نبايد اينطور باشه

و اگر هست

نبايد حرفي درباره‌اش زده بشه.

چرا بدم مياد از اين‌همه دروغ اين آدم‌ها؟

چرا نمي توانم اين‌همه محبت بي‌حد و بي‌حساب!!!!!!! را بپذيرم؟

چرا باور نمي‌كنم هر دستي را؟

باور نمي‌كنم هر قلب و سينه اي را.......

همين كه دهان باز مي‌كنيد و زبانتان را مي‌چرخانيد بوي تعفن و يا نه... گاهي بوي خوش دروغتان را حس مي‌كنم.

و در آخر همه جمله‌ها، چند جمله تهمتي مي‌ماند كه متهمم مي‌كند.

چرا بين اين‌همه رنگ فقط بي‌رنگي را دوست دارم؟ و مي‌خواهم؟

چرا بين اين‌همه آدم، فقط به تو مي‌رسم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط | |

ميديدم هي دلم صاف نميشه باهاش

نگو من زيادي ساده و زودباورم

ماشالا سادگي‌ها هم اين روزها تعاريف متفاتي داره.

باز هم به من چه.

ظاهرا براي در امان ماندن از خيلي مصايب دائما بايد اين سه كلمه رو تكرار كنم.

ولي خب از بي‌انصافي‌ةا آدم دلش ميگيره.

خوب شد كه صميمي‌ـر نشدم.هميشه حد بايد باشه.فرشته راست مي‌گفت.

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط | |

هيچوقت به هيچ آدمي بي‌احترامي نكردم، هيچ‌كس رو كوچك نكردم يا به خاطر خودم نخواستم با بقيه بازي كنم يا سربدونمشون يا سركار بذارمشون.الان هم اين كار رو نميكنم.اما اينطوري خوشيد؟؟؟خب باشيد.به من چه.من ديگه همين اينقدرش رو هم نخواهم ديد و نخواهم شنيد.اصلا مهم نيست.حالا شما هي بچرخ و بازي دربيار.به من چه.
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط | |

Design By : Night Melody